آوین

دفتر مشق

تا به حال به اتعکاس خود در سیاهی چشمانت برابر آینه نگاه کرده ای. گاه که از دست عینکم کلافه می شوم، این حائل شیشه ای میان من و انعکاس چشمانم در آینه را برمی دارم و خیره می شوم به سیاهی چشمانم و تصویر خودم میان آن.

گاهی چند ثانیه ای که می گذرد چند قطره اشک از گوشه چشمانت بر پهنه صورتت می دود، گاهی پوزخندی می زنی، گاهی لبخندی، گاهی چشمانت ناخواسته فرو بسته می شود، گاهی...

می گویند درون آدم ها را می توان از چشمانشان خواند، باور کن می توان خواند و من این همه را بارها تجربه کرده ام، خیلی ساده، روبروی همان آینه که بارها و بارها می ایستم و آب بر چهره می زنم.

نعمت بزرگی است برای تجربه کردن، که برابر خودت در آینه بایستی و به چشمانت خیره شوی و خود را میان سیاهی چشمانت ببینی و حالت را بخوانی.

نوشته شده در 93/04/29ساعت 14 توسط سیمآوین|

گاه می ترسم از دوست داشتنت، می ترسم که نکند این همه عشق به جز بخشش خداوند به من، نشانه ای باشد از تشویشی که ان را به یغما ببرد.

نازنینم دوستت دارم، آنقدر که در حیرتم چرا زودتر اتفاق نیفتاد و صد البته که خداوند در زمان بندی هایش خطا نمی رود. می دانی، داشتنت عین حس خدایی است در همین نزدیکی. همین که تو با همه غریبگی ات حالا آشناترین آشنایم شده ای یعنی...

پیشتر می گفتم خوب است آدم ها گاه بگویند دوستت دارم اما تکرارش هر چه هم کلام دلنشینی باشد، دلزدگی می آرد، اما حالا...

عزیز من محتاجم به تکرار دوستت دارم، نه آنکه تو به تکرار بگویی اما همین که من بتوانم ساده و بی دغدغه به تکرار بگویم دوستت دارم، برایم معنای زندگی است.

یادم می آید روزی می گفتی گاهی کافی است فقط روبروی محبوبت بنشینی و در سکوت به او بنگری و یک فنجان چای بنوشی، به گمانم جمله زیبایی می آمد اما حالا فقط جمله نیست و گاهی دلم می خواهد بنشینم و سیر تماشایت کنم.

همیشه عشق برایم معنایی درونی بود که تحققش چندان میسر نمی نمود آن هم برای داشتن یک زندگی مشترک پر از دغدغه ها و روزمرگی های مادی، اما حالا داشتن تو عین عشق استف عشقی که گاه شرمسار این مهر خداوندی می شوم و گاهی می ترسم از عبور زمان.

نوشته شده در 93/04/28ساعت 16 توسط سیمآوین|

مادربزرگ! دلم برایت تنگ است. گاهی که فاصله ها را از میان برمی دارم و ساعتی به سراغت می آیم حال عجیبی می یابم.

هرچند جند سالی است که دیگر بستر هم آغوشی ات را رها نمی کند اما همچنان در پاسخ «مادر بزرگ جالت چطور است؟» به سختی لبخند می زنی و می گویی:« شکر خدا، خوبم.»

عجیب است که هر چه روزگار بر تو سخت گرفته تو با او نرمی کرده ای و هنوز در پاسخ «چه خبر؟» بی درنگ می گویی:« سلامتی، خیر، خوشی.» یادم می اید یک بار در پاسخ چه خبر که از من پرسیدی بی حوصله پاسخ دادم:« چه خبر! هیچ.»

ابروهایت را به هم نزدیک کردی و گفتی:« هیچ؟ نه مادر همیشه بگو سلامتی چون خبری مهمتر و خوبتر از این نیست.»

مادربزرگ! وقتی خسته پیشت پناه می آورم و دست های چروکیده ات را در دستانم می فشارم و گلایه می کنم که این زندگی که همه اش تکرار است، شرمنده می شوم وقتی در پاسخم می گویی که نه عزیز دلم من به این سن هنوز برایم زندگی تازگی دارد و به تو می گویم که زندگی قشنگی اش به همین تازگی هایش است، به همین دگرگونی هایش.

مادربزرگ! وقتی می بینمت لبریز می شوم از حالی عجیب و خوب. اینکه زندگی زیباست، اینکه لحظه ها سرشار تازگی اند، اینکه تو خودت، همه وجودت سرمشق امید است و عشق. اینکه خدا را می توان در تعبیر تو از زندگی یافت.

بغضم که سر ریز می شود با تعجب و با لبخندی می گویی که تو جوانی، حالا باید عشق کنی، باید خوب بخوری، بیاشامی، زیبا باشی، آراسته بپوشی، شاد باشی، سفر کنی، خوش باشی، ببخشی و ... جمله های زیبایی که در چند لحظه مرا هم شرمنده می کند و هم شارژ.

دوستی می گفت بعضی آدم ها همین که هستند وجوشان یعنی برکت، و این یعنی معنی وجود مادر بزرگم هرچند تنش خسته است، آنقدر که حتی دیگر نمی توانم خودم را در آغوشش جا بدهم، هرچند مرور گذشته تلخ و سختش نمایشنامه ای تراژیک از زندگی است اما خودش تجلی ایمان است و عشق و امید، آنچه که من و هم نسل های من سرگشته پی شان می گردیم، کجا و چگونه نمی دانم!

 

نوشته شده در 93/04/24ساعت 11 توسط سیمآوین|

باز آمدم، دیر زمانی است که واژه ها در ذهنم پریشانند و از گلوگاه قلم گریزانند.شاید روزمرگی ها در عین در هم تنیدگی ذهن را از تکرار بی حد به کنجی خسته نشانده و احساس نیز وامانده همین تکرارهای آشفته است.

بازآمدم، تا به ذهن نوید تازه شدن بدهم و واژگان را مژدگانی بدهم تا کمی با قلم قدم بزنند و بنگارند. می خواهم احساس را باز با وازگان هم بازی کنم.

بازآمدم تا نوشتن بهانه ای باشد برای رستن از تکرارها.

بازآمدم تا پرواز فرموش شده را به فکر یادآوری کنم و احساس نیز میان بهانه های رنگین زندگی اشتیاقش را بازیابد.

نوشته شده در 93/04/24ساعت 11 توسط سیمآوین|

تقویم را که ورق می زدم روی سومین برگه ی چهارخانه ای که در خانه هایش اعداد فارسی و انگلیسی ریز و درشت نوشته شده ،خواندم «روز فتح خرمشهر».

 نسل من درست بعد از آرام گرفتن هیاهوی انقلاب و در اوج پژواک آژیر قرمز و ریزش بمب و موشک پا به این سرزمین گذاشته. من چیزی به یاد ندارم،اما خوب می دانم که باید احوال آن روزها را از مادران و پدرانی جویا شد که در ثانیه های دلواپسی طفلک نوپای خود را در آغوش پناه داده اند.

شاید در نگاه نخست از تمام آن دلواپسی ها ،دلیری ها و حماسه ی میهن دوستی تنها آنچه به جا مانده است تکه روزنامه هایی باشد که بوی نم زمان را می دهند ،تصاویر تا خورده ای که یا به چارچوبهای قاب تکیه زده اند و یا لای نوشته ی کتابها نشسته اند  و یا فیلم هایی که از پس زمان میان تمام صداها و حرفهای مبهم ، فریاد آژیرها و نعره ی بمبها و موشکهایش رسا برجا مانده است.

اما این کوتاه بینی ،خطای من است که از قلم بیندازم : مین های پنهان در گوشه های خاک سرزمینم را که گاه گاهی به جان هموطنم سرک می کشند ،تابوتهایی که از پس گذر سالهای دور انتظار هنوز از مرزهای وطنم می گذرند و چشمان منتظری را با برق زلال اشک روشن می کند. هر نشانی که بر کاغذ می نویسم لا اقل نام یک پدر،برادر و یا فرزند دردانه ای را از ذهن می گذراند.هنوز مادرانی چشم به راه فرزندند و منتظر همسر و بسیارند کودکانی که هر بار به آسمان زل می زنند و آمدن پدر با اسباب بازی در دست انتظار کودکانه شان است.چندان تیزبینی نمی طلبد دیدن بزرگانی که یادگار آن روزها را بر تن نهاده اند از سرفه های بی امان تا گیر کردن چرخ ویلچیر در خندقهای آسفالته و... . بغض بی ثمر من حاصل مرور پلاکهایی است که از نیمه شکسته و سنگهای سردی که به یاد حضوری گرم برخاک گزارده اند و کودکانی که پدر را در میان ابرها می جویند و برسپیدی دفترهای نقاشی سرخی لاله در میان آبی ها و سبزها می کشند.

سکوت می کنم و گوش می دهم،هیچ صدایی نیست نه بمبی و نه موشکی.چیزی نمی بینم نه آسمان سیاه از دودی مرگ آور و نه شعله های آتشینی که شب را روشن کند. نخلهای سبز سالهاست که قد کشیده اند و سایه گسترده اند. سایه روشن کوه های سرزمینم خسته از پژواک نعره های عفریت مرگ آرام گرفته اند.آبی دریاها پر است از خاطره ی حضور مهیب ناوهای دلهره و جدایی که حالا آرامشی نیلی دارد و نشان به این نشان که خلیجمان  هنوز و تا همیشه فارس است. خاک کویرمان زرتاب تر از همیشه راوی گرمای حضور فرزندانش است.

کاش یادمان باشد که به تعداد ثانیه های سالهای دلواپسی مدیون تمام اشکها ،خونها ،دردها و آوارگی هایی هستیم که امروز وامداران سرزمینی آرام و امنیم.کاش یادمان باشد که آدمهای آن روزها آدمهای اهل عمل بودند نه شعار ،چرا که شعار را یارای برابری با زنجیرهای غول آسای تانکها نبود.

کاش یادمان باشد آدمهای روزهای جنگ و خون از هر قوم و با هر مذهبی با ایمانی یگانه و باوری استوار برای آرمان مقدس حفظ میهن به میدان رزم رفتند. زره شجاعت به تن کردند،کلاه خود معرفت بر سر نهادند و سلاح ایمان در دست با گامهای آهنین غیرت با آتش و فولاد تن به تن نبرد کردند. کاش یادمان باشد که به بهای خون ،خانه مان برپاست و اهدافی گران را با قطره قطره ی خونها خریدار بودیم، پس مرام پاسداشت این همه ،که حتی در نوشتار نمی گنجد بسی دشوارتر و باشکوه تر از این است. این خاک باز پس گرفته شده که همواره  بر بلندای قله ی تاریخ، حماسه و اسطوره برجاست ،شایسته ی امروزی با شکوه تر و چشم اندازی سبزتر برای فرزندان فردای این کهن دیار است.

اینکه آیندگان بر اوراق بر جامانده از امروز مردمان این سرزمین چه می خوانند هم ،بماند سهم زمان.

نوشته شده در 92/03/08ساعت 12 توسط سیمآوین|

نمی دانم حالا که این نامه را می خوانی چند ساله ای. من حالا می نویسم، حالا به شوق یک سالگیت.

پسرم ای که از جنس بهاری و نرسیده به آلبالو و زردآلوی تابستانی در سحرگاهی به دنیا آمدی که به نام مهر است.

پسرم به شوق یک سالگیت بزم کوچک خودمانی ساختیم و تک شمعی بر شیرینی کیک افروختیم. چقدر شیدای تو شده ام در همین زمان یک ساله البته بگذار اعتراف کنم که این شیفتگی پیش از اینها در دلم نشسته.

صدای خنده ات، نقش لبخندت سرشارم می کند از اشتیاق.

به هر آهنگی دست می زنی، می رقصی و تازگی ها سعی می کنی بشکن زدن مامان را تقلید کنی. عالی است، پسرم بزرگ شو اما شادی کودکانه ات را هم با خودت به دنیای بزرگی ببر. گاهی فکر می کنم کاش من آنرا در کودکی جا نگذاشته بودم که بگویم بزرگ شده ام.

پسرم تازگی ها روی پاهایت سعی می کنی بایستی و این زیباست که کم کم قدم های کوچکت پیوسته می شود.

پسرم هرچند این زمین خوردن ها برایت به جای نا امیدی لبریز امید دویدن است و پریدن اما بزرگ که می شوی گاهی از زمین خوردن خسته می شوی، گاهی چنان دردت می گیرد که نای برخاستن نمی ماند اما یقین داشته باش هر قدمی پر است از پیام های ناب.

بایست و آرام آرام قدم هایت را به آهنگ همین جغجغه کفش آبی رنگت پیوسته کن و راه برو و بدو  و بپر. راه برو در مسیر زندگی، بدو تا ارزوها و بپر بالاتر از شوق و عشق.

پسرم هر روز زندگیت پر است از نشانه های تازه یک زندگی نو و من دلباخته همین نشانه هام اما سعی کن در کودکی آنها را جا نگذاری.

پسرم زندگی زیباست، لحظه هایش به رنگی است و پر است از فراز و فرود. گاه کام شیرین می شوی، گاهی طعمی ملس دارد، تلخی و گسی هم بالاخره طعمی است. رنگ های زندگی را خوب ببین و طعم هایش را بچش.

پسرم تو زاده روز مهری و از جنس بهاری و تو را هونام نامیدیم که همیشه زندگیت به نام آفریدگارت نیکنام باشی.

پسرم شاد باش، پر امید بمان، آرزوهایت را پرواز بده، دوستی کن، بازی کن، بخند از ته دل، گریه و جیغ و فریاد هم معنایی دارد، بازیگوشی لذت بخش است و خلاصه زندگی کن، زندگی زیباست و تو نیز همچنان که خودت در هستی یگانه ای و بی تکرار، ناب ترید و زیباترین معانی را برای زندگیت بساز و من نیز همچنان شیفته می نگرم کودکیت و بالیدنت را.

پسرم به شوق یک سالگیت شمعی افروختم به هزاران آرزوی زیبا برای تو پسر یکدانه و دوست داشتنی ام.

نوشته شده در 92/03/02ساعت 12 توسط سیمآوین|

تعبیر این تدبیر چیست، نمی دانم. نمی دانم اینکه  آنی را ببینی و اینی در کنارت باشد چیست؟

باورم نمی شود که نگاهش و صدایش رنگ تردید و ناگریزی تقدیر را نداشته باشد.

می گوید دوستم دارد اما... اما ...کاش می دانستی که می دانم گرمای دستانت گم می شود زمانی که نگاهت به او گره می خورد.

نازنینم باور کن این دوست داشتن هزار بار سنگین تر است از نبودن و نرسیدن

می گفتی او همیشه برایت معمایی بوده و شناختنش خواسته، نمی دانم که چگونه است آن معمای سر بمهر هنوز برایت بسیار بیشتر از من ساده دوست داشتنی است.

من که همانم که بودم، چه کنم که در باورت نیز سادگی می کنم آخر دل من را میلی به حل معما نیست.

نازنینم با من بودی اما بی من

خنیدیدی اما نه برای من.دست به دستم دادی اما هر چه من دستانت را به گرمی می فشردم تو دستانت سرد بود و نگاهت به او سرگرم.

من هنوز دوستت دارم اما چه کنم با دوست داشتن تو که گاه و بیگاه با حضور او به تردیدی انکار ناپذیر کشیده می شود، تردیدی که لبخند شیرینت را زهرخندی می سازد و حضورم را برایت سنگین می کند حالا هر چه دل من می خواهد به وجود نازنین تو گرم باشد ...

بار دیگر ذهنم پی معنای دوست داشتن، سادگی، تردید، دروغ، خیانت و... گشت و واماند چرا که دلم هنوز بی آنکه پی معنایی باشد همه معانی را در تو می یابد.

نوشته شده در 92/02/28ساعت 14 توسط سیمآوین|

 کبریای توبه را بشکن!پشیمانی بس است

از جواهرخانه ی خالی نگهبانی بس است

 

ترس جای عشق جولان داد و شک جای یقین

آبروداری کن ای زاهد!مسلمانی بس است

 

خلق دل سنگ اند و من آیینه با خود می برم

بشکنیدم دوستان!دشنام پنهانی بس است

 

یوسف از تعبیر خواب مصریان دلسرد شد

هفتصد سال است می بارد!فراوانی بس است

 

نسل پشت نسل تنها امتحان پس می دهیم

دیگر انسانی نخواهد بود، قربانی بس است

 

بر سر خوان تو تنها کفر نعمت می کنیم!

سفره ات را جمع کن ای عشق!مهمانی بس است!

 

                                          از:فاضل نظری

نوشته شده در 92/02/06ساعت 11 توسط سیمآوین|

سلام، چه خبر از آنجا، از همان حوالی آشتی

آهای دیروز دیم

شبیهت را، کسی مانند خاطراتم با تو نازنین

با همان گیسوان زرین در تابش خورشید، با همان چشمان زیبایت با آن نگاه گیرا، او هم مانند خاطراتت پیراهنی از حریر نیلی به تن داشت

دلم هوایت را کرد، گفتم بگذار برایت بنویسم

چه کنم این دل هرجایی را که وقتی نیستی هم در هوایت قدم می زند

تو کمی بگو از حالت، از روزگارت

چه خبر؟

لابد مثل همیشه مثل همه میگویی خوبم

و لابد من هم مثل همیشه مثل همه باید باور کنم

چاره ای نیست، فاصله حکایت غربی دارد

پس بیا باور کنیم من حال خوب تورا و تو حال خوب مرا

آن خوبروی که شبیه تو بود رفت و من در ایستگاه جا ماندم، تو هم رفتی و من هنوز بر راه آمدنت چشم دارم

جادوی نگاهت حتی در میان همین قاب عکس مرا به خواب می برد

خواب!

دنیای بزرگی دارد و دنیایش زیباست، گاهی می توان در همان خواب تا رویا رفت و از مرز حقیقت پرید

می روم به خواب تا در میان کوچه پس کوچه های رویا شوق هم آغوشی دوباره ات را بازجویم

نوشته شده در 92/01/29ساعت 16 توسط سیمآوین|

عجیب گرفتار آمده ای، گویی حال خوشی داری با این گرفتار آمدن!

دلواپسم برای دلتنگی ات، دلتنگ لحظه های غیبتی و من دلواپس آنم.

خوشا به حالت که به حرمت لحظه های با هم بودن، غیبتش چنین برایت سنگین می گذرد.

خوب است که ترازوی ذهنت را گوشه ای گذاشته ای و با دل همساز شده ای.

اما، دخترم دل نازک است ترک می خورد، می شکند، گاهی دل با همه وسعتش تنگ می شود، گاهی دل می بازد،دل می گیرد، دل....

آه! دخترم این دل بلاها از سر می گذراند، اما ذهن را هم کاری جز ترازوی میزان بودن هست.

باور کن ذهن هم به پرواز می آید، به وجد می آید و هست زمانی که با دل دمساز می شود اما امان از تو و امان از من که گمان می کنیم ساز دل به کوک دیگری است و ذهن کوک دیگری دارد.

دخترم باور کن لحظه هایی را که دل و عقل همساز می شوند.

زندگی کن، بی هیچ تردیدی و یقین داشته باش که هیچ نفسی به تکرار برنمی آید و لحظه ها سرشارند از تازگی.

دخترم، عاشقی کن و هم آغوش باش با لحظه های در گذر.

فراموش نکن که در گذر است لحظه های زندگی، گاهی تلخ، گاهی گس، گاهی ملس و گاه شرین. بچش و مزه مزه کن طعمش را.

دوست بدار، بگذار دوستت بدارند، بخند و لبخند دیگری را ببین، گاهی بگذار اشکت فرو ریزد و حس کن لغزش اشک را در سیاهی چشمانش، دستانش را بفشار و بگذار نبض دستانت را حس کند، گاهی دامن از او برگیر اما گاهی هم تمنایش کن.

دخترم، با دلت باش و عقل را هم محکوم به غریبگی با احساس مکن. دخترم عاشقی کن و عاشق بمان و زندگی کن. لحظه ها را دریاب و هم آغوش شو با اشتیاق در گذرش.

 

نوشته شده در 92/01/18ساعت 23 توسط سیمآوین|


آخرين مطالب
» حالت را از چشمانت بپرس
» داشتنت عین تحقق عشق است
» قصه گوی کودکی هایم
» بازآمدم
» هم نسل سال های دلواپسی
» سلام پسرم
» تعبیر این تدبیر چیست؟!
» میهمانی
» سلام، چه خبر از آنجا، از همان حوالی آشتی
» دخترم! عاشقی کن
Design By : Pars Skin