تبليغاتX
آوین
مشق نوشتن
 این روزها

روزها را که مرور می کردم دریافتم که:

فردا چهارم دیماه، روز میلاد حضرت "عیسی مسیح" است. پیامبری که نامش تجلی مهر تابان است. او آمد و رنج گناه مردمان را به تن نهاد و روحش به ملکوت پیوست تا امید نجات بخش فردایی باشد که می گویند زمان به آخر می رسد.

این روزها مسیحیان در تکاپوی کریسمس اند و آغاز سالی دیگر. کریسمسی که با روزها و شب های زمستانی سپید همراه است. بابا نوئلی که شوق کودکانه ی عیدی را همراه دارد. درخت کاج چراغانی شده و هدیه های کوچک و بزرگی که در انتظار فرا رسیدن نیمه شب و آغاز نخستین روز سال نو میلادی است. طنین ناقوس کلیسا ها و هم آوایی در زمزمه ی کلام مقدس.

روز دیگر، یعنی پنجم دیماه، روز درگذشت "اشو زرتشت" است. نخستین پیام آور توحید در میان مردمان آریایی تبار. "زرتشت" به معنای ستاره ی زرین است و این نام را با پیشوند "اشو" به معنای پاک و راستین همراه می خوانند. پیامبری که آمد تا بگوید خوشبختی هر فردی در گرو خوشبختی دیگران است. پیامبری که در جهان تنها راه راستی را مسیر زندگی می دانست.او تمام آموزه هایش بر سه بنیان نیک اندیشی، نیک گفتاری و نیک کرداری استوار بود. اگر اندیشه ات را به درستی پرواز دادی، بی تردید کلام نادرستی را به زبان نخواهی آورد و در پایان کاری نیکو را به انجام خواهی رساند.پیامبری که تمام جهان و جهانیان را آفرینش تنها آفریدگار یگانه می دانست،خدایی که والاترین ستایش ها برای اوست.

این روز زرتشتیان به یاد درگذشتگان خود، بر سر مزار می روند و به نیایش خوانی جمعی و خیرات می پردازند، چراکه در منش این پیامبر آریایی، سوگ و زاری و مویه ناپسند است.

ششم دیماه روز عاشوراست. روز قشون کشی نابرابر یزید در مقابل امام حسین (ع) و یارانش.عاشورایی که حماسه ای در تاریخ اسلام رقم زد.نبردی که با قربانی شدن سپاه حق،رسوایی باطل را نمودار کرد.

مریدان آن اما وارسته، هر عاشورا نخل ها را از زمین بر می دارند، خیمه ها را به آتش می کشند، الم ها را بر دوش می نهند، سیاه پوش و گریان، نوحه سرایی می کنند و بر سینه می کوبند .عاشورا نقل بد منشی های یزید منفور است و یادآور ظلم هایی که روا داشت تا قدرت دنیایی اش را از کف ندهد.عاشورا تداعی صبوری ها و جان در راه ایمان نهادن است،

امروز اما روز پیشواز از این مناسبت های شاد و نا شاد است، سده هاست که این مناسبت ها را گرامی می داریم اما فلسفه ی وجودی اش را به فراموشی سپرده ایم.اگر یادمان می ماند، دروغ نمی گفتیم، ریا نمی کردیم، بد به زبان نمی راندیم، ظلم به هم روا نمی داشتیم،تنها خود را حاکم و صاحب اندیشه نمی دانستیم و... کاش فراموش نکنیم که راستی اصل هستی است.

 

|+| نوشته شده توسط سیما در پنجشنبه 3 دی1388  |
 ستاره باران آرزوها

یلداست.این شب، مهتاب را مجالی بیشتر است،برای مشعل داری شب. دامن مخمل گون شب،لبریز ستاره است. هرچه ثانیه ها تقلی می کنند،باز هم شپیده خواهد دمید و باز هم مهر تابان زرفشانی خواهد کرد.

ریزش یاقوت سرخ انار در بلوری شفاف،چشیدن طعم تابستانی هندوانه، گرمای کرسی و آتش، عطر چای و بهارنارنج، جذبه ی نامه ی شاهان، جستجوی آرزوها لابلای کلام خواجه شیراز، هم نشینی با یزرگان و دست هایی پر از رنگ و طعم، این همه کلید واژه های این شامگاه یلدایی است.

یلدا، آهنگ بدرقه ی رنگارنگی است و قدم نهادن در دالانی سپید، برای رسیدن به امتدادی سبز.نیمه شضب،همین که عقربه ها به هم برسند،ننه سرما کوله بارش را بر زمین خواهد گذاشت.

در این سرزمین سرور، شب بیداری یلدا، بهانه ی شادمانی است. به رسم همیشگی مان، با عزیزانمین هم سفره ی این شادی شبانه می شویم. دست هایمان را تا میان ستارگان می بریم و برابر آیینمان می خوانیمش و سپاسش می گوییم از برای این همه زیبایی که ما را ارزانی داشته.از یلدا تا یلدا شمردن خواستنی هایمان را از سر می گیریم به شوق آنکه شکر اجابتش را به جا آریم.

شامگاه یلدا، ستاره باران آرزوهاست،پس آرزوهایمان را با ستاره ها می شمریم و به قلک زمان می سپریم.

|+| نوشته شده توسط سیما در دوشنبه 30 آذر1388  |
 آوین

امروز روز توست.در یک بامداد باران زده ی پاییزی از راه رسدی.نامت چون آب زلال و روشن معنا می دهد و کرد زبانان سرزمینت به درستی  «اَوین» صدایت می کنند و عشق پاک معنایت است.

امروز مثل همان روز، باران می بارد،هرچه باشد از تبار پاییزی،هرچند زاذه ی ماه آتشی اما ترنم باران آهنگ آمدنت است.

آوینم، نامت را بر دفتر مشقم نوشتم و به بهانه ی تو می نویسم تا روزی سیاه مشق های مرا خط بزنی.

آوینم، در این بزم کوجکی که آراستیم،به شوق آمدنت شمع افروختیم و به شکر آغاز چهارمین سال با تو بودن شیرین کام می شویم.

آوینم تو حالا دیگر راه رفتن آموخته ای و راهی در پیش رو داری که باید قدم زنان و گاه دوان و جست و خیز کنان، بروی تا نهایت معنای زندگی.

تو نرمی ماسه های ساحل،جذبه ی امواج دریا،سوزانی خاک کویر،فراز و نشیب سنگلاخی کوه،سبزی جنگل و رنگینی دشت های سرزمینت را در آلبوم خاطراتت جا داده ای.

آوینم، تو خیلی زود پرواز با پرنده ی آهنین،لغزش قایق و رقص بادبان در دل نیلگون دریا و آهنگ مداوم قطاری که هوهو چی چی کنان تا انتهای سفر می راند را تجربه کرده ای.

کوچولوی نازنین ما،حالا دیگر خوب قصه های شبانه را به یاد داری و دیگر با شنگول و منگول و حبه انگور بازیگوش خوابت نمی برد!خوب حسنی تنبل و جوجه اردک زشت را شناختی و خلاصه باید قصه های تازه تر از کدو قل قله زن و شنل قرمزی ،برایت خواند تا خوابت ببرد.

حالا زبان باز کرده ای و با لحن شیرینت یه توپ دارم قل قلیه،اتل متل توتوله،لی لی لی حوضک،جوجه جوجه طلایی و...می خوانی،یادش بخیر این شعرهای کودکانه ما را خیلی زود از بر شدی،ترانه های دیگری را با خود زمزمه می کنی.

ای بهانه ی کوچک زندگی،آمدنت نوید شادمانی و عشق و لبخند بود.تو هنوز فرشته گون از ناپاکی های آدم بزرگ ها مبرایی.لبخندت خنده بر لب می زند،بغضت دل سنگ را آب می کند.بازی هایت مرا مدهوش کودکانه هایت می کند.آرزوهایت به اندازه ی یک بستنی قیفی صورتی و یک آب نبات چوبی قرمز است. آرامش را می توان در چهره ی خواب زده ات یافت. بوسه ات و پریدنت در آغوش، تجلی عشق پاکی است که تنها در دنیای تو می توان سراغش را گرفت.

نمی دانم در خواب هایت مرا به چه شکل می بینی!؟در نقاشی هایت مرا چه رنگی می کشی؟!در بازی هایت جایی دارم؟!

کاش به اندازه ی همان بستنی قیفی صورتی که برق شوق را به نگاهت می دهد برایت خوشمزه باشم!کاش به اندازه ی مداد رنگی های آبی و بنفشت برایت خوش رنگ باشم!کاش به اندازه ی آن خرسی کوچولویت برایت دوست داشتنی باشم!کاش به اندازه ی ... . کاش در پیمانه های کودکانه ات جا بگیرم.

آوینم، امروز بزرگتر شدی اما هنوز برای ما یک فرشته کوچولوی دوست داشتنی هستی که لبریزی از بهانه های کودکانه ای که حقیقت زندگی را معنا می کنند.

برایت لحظه هایی لبریز سرخ و سبز و زرد و آبی و بنفش و صورتی آرزو می کنم. به شیرینی بستنی و آب نبات و شکلات و شیر .پر از بوسه و لبخند و نوازش،آرام و شاد و سلامت و خوشبخت در آغوش مهر مادرانه و نوازش امن پدر،بهارا ن بارانی زیبایی را میزبان شمع و شیرینی و بوسه باشی.

 

 

|+| نوشته شده توسط سیما در پنجشنبه 19 آذر1388  |
 چه گویم که ناگفتنم بهتر است !

این تقویم هم معمایی است با روزهایی که به بهانه های جهانی،ملی و مذهبی مناسبتی دارند!روز دانشجو هم از آن مناسبت هایی است که قصه اش را 54 سال پیش نوشتند و غصه اش هنوز باقی است و چه بسا که برای یادبود بیشترش هر سال بر غصه ی مناسبتی مان می افزایند!

دانشجو، لقبی است که می گویند بهترین سال های جوانی را به نامش کرده اند.دانشجو و روایت های نانوشته ای که پر است از حسرت،شیطنت،فریاد،اطاعت،نگرانی،عصیان،خشم و...

مردمان سرزمین ما عادت دارند هر چند سالی،تاریخ را به تکرار می کشانند.کافی است تصاویر سال 32 را که از رسانه ی ملی پخش می شود با تصاویر آنچه که اغتشاش و آشوب می خوانندش،کنار هم در ذهن مرور کنیم.در حیرتم که چه حکمتی است که آن حماسه است و این حماقت!!

16 آذر،روز دانشجو هم گذشت و با مرور این مثل که می گویند:

«چه گویم که ناگفتنم بهتر است/ زبان در دهان پاسبان تن است»

سهم من چیزی نیست جز زمزمه ی :

                                            یار دبستانی من...

                 

|+| نوشته شده توسط سیما در سه شنبه 17 آذر1388  |
 شرح این قصه شنو از دو لب دوخته ام

نشانه ما

 همین بس است ز آزادگی نشانه ما

که زیر بار فلک هم نرفته شانه ما

ز دست حادثه پامال شد به صد خواری

هر آن سری که نشد خاک آستانه ما

میان این همه مرغان بسته پر ماییم

که داده جور تو بر باد آشیانه ما

هزار عقده چین را یک انقلاب گشود

ولی به چین دو زلفت شکست شانه ما

اگر میان دو همسایه کشمکش نشود

رود به نام گرو،بی قباله خانه ما

به کنج دل ز غم دوست گنج ها داریم

تهی مباد از این گنج ها خانه ما

 

غم نداشت

 هرگز دلم برای کم و بیش غم نداشت

آری نداشت غم،که غم بیش و کم نداشت

در دفتر زمانه فتد نامش از قلم

هر ملتی که مردم صاحب قلم نداشت

در پیشگاه اهل خرد نیست محترم

هرکس که فکر جامعه را محترم نداشت

با آنکه جیب و جام من از مال و می تهیست

ما را فراغتی است که جمشید جم نداشت

انصاف و عدل داشت موافق بسی ولی

چون فرخی موافق ثابت قدم نداشت

 

|+| نوشته شده توسط سیما در شنبه 14 آذر1388  |
 قربانی

از صبح که چشمهایش را باز کرد،حس عجیبی داشت،هیاهویی به پا بود.بالاخره نوبت او شد.سوار ماشین شد و بین بقیه ی همسفرانش جایش را باز کرد.وارد شهر شدند،نمی دانست نگران است و در اضطراب یا هیجان زده و متعجب از دیدن شهر و شهری ها.دوستانش در گذار پیاده می شدند و او هم می خواست بداند کدام ایستگاه باید پیاده شود.

رسید.پیاده اش کردند.یک جایی زیر سایه ی درخت برایش تعیین کردند و از آنجا که خوش بینانه گمان می کرد که صاحب جدیدش دلواپس این است که او راه گم نکند، خیلی نرنجید که از جست و خیزهایش در دشت ها، جز ردی در خاطراتش چیز دیگری نمانده.

بعد از آنکه اسکناس ها بین انگشت های راننده سرویسش و صاحب جدیدش بازی کردند،چند دقیقه ای نگذشت که برایش یک ظرف پر غذاهای رنگین آوردند.او که مدتی بود یک شکم سیر غذا نخورده بود،تا جا داشت با اشتها خورد و بعد هم آبی را که برایش گذاشته بودند،تا ته سر کشید.صدای جیغ و شور کودکان چرت نیمروزی اش را پاره کرد،از این همه اشتیاق و نوازش کودکانه به وجد آمده بود و برای لحظه ای با خود گفت که کاش دوستانم هم اینجا بودند،داشت رویاها در مغز کوچکش می پروراند و لباس پشمی اش را می تکاند که...

رویاهای خوش باورانه اش را با چاقو بریدند. قربانی شده بود.قربانی اش می کنند به یاد دیرزمانی که پیامبری فرمان خدایش را  حتی به بهای فدا کردن فرزندش،اطاعت نموده بود و این اطاعت با قربانی گوسفندی به ازای جان فرزندش اجابت شد تا آزمونی الهی را در مقام پیامبری پیروزمندانه از سر بگذراند.

قرنها می گذرد و هنوز آدمها قربانی می کنند.خداوند را هیچ نیازی به قربانی و نذر و صدقه نیست و اینها راه هایی است که آدمها برای تسلی و عفو خود می پویند.قربانی، زمانی مشمول رضایت خداوند می شود که لقمه ای را برای آن کودک گرسنه و یا آن پیر دردمند ندار مهیا کند نه آنکه بشود زینت خوانی مجلل که فربه را فربه تر سازد و به همین ریختن خون کفایت کند که هرچه گوسفند سنگین تر باشد جلوه اش نزد دیگران دوچندان است !

نمی دانم آن حاج آقایی که گاو و شتر، با چک پول معامله می کند و سر می برد و ولیمه ی اعیانی می چیند نذرش مقبول تر است، یا آن شبانی که یکی از چند گوسفندش را که در طویله ی کوچک خانه ی روستایی اش آب و علف داده و در تمنای اجابتی قربانی اش می کند و به اهل روستا می بخشد ؟!

کاش آدمها همانگونه که قربانی کردن گوسفند را خوانده اند،قربانی کردن نفس و اطاعت از پروردگار را هم در این روایت می خواندند!

 

 

|+| نوشته شده توسط سیما در شنبه 7 آذر1388  |
 آذر (روز) = آذر (ماه) = آذرگان

امروز برابر گاه شمار ایرانی روز آذر است از آذر ماه، جشن آذرگان نیز مانند تمام جشن های ایرانی ماهانه شامل جنبه های نیایش خوانی و شکرگزاری خداوند،گردهمایی و تجدید دیدارها و همچنین شاد بودن است.در گاه شمار ایرانی روزهای فراوانی به نام جشن، فرصتی است برای شکرگزاری،سهیم شدن در شادی و همچنین همیاری و کمک به نیازمندان.

آذر، در واژگان به معنای آتش است و آتش یک از چهار آخشیج (عنصر) مورد احترام ایرانیان است چراکه در کل، ایرانیان به تمام فروزه ها (نعمت ها) احترام می گذاشتند و از آلودن و تباه کردن آنها پرهیز می نمودند.

پرستش سو (قبله) سمتی معین است که پیروان هر دین به هنگام نیایش به آن سو رو می کنند که از هم نشان اشتراک و همسویی عبادت کنندگان هر دین است و هم از لحاظ روان شناختی نقطه ای است برای تمرکز به هنگام نیایش.

مسلمانان به سمت کعبه می ایستند و شیعیان بر مهر سجده می کنند،یهودیان به سمت بیت المقدس عبادت می کنند،عیسویان به سمت شرق و در برابر صلیب به نیایش می پردازند. زرتشتیان نیز نور را پرستش سوی خود می دانند، چرا که در روشنایی و به دور از ظلمت باید به پرستش پرداخت. حال آنکه این روشنایی از منبعی حاصل می شود،خواه خورشید و ماه و خواه شمع و چراغ. اما از آنجا که آتش یکی از چهار آخشیج اصلی است و منبع نور و گرماست و ناپاکی ها را می زداید به عنوان یکی از نمادهای روشنایی قلمداد می شود که همواره قابل احترام بوده است نه مورد پرستش !

تمام این قبله ها به هر سمت و سو که باشد و به هر دین و مذهبی، مسیری است برای هم پیمانی بندگان، در ستایش خداوند یکتا (نور الانوار) و به جا آوردن شکر نعمت های بی کرانش.

|+| نوشته شده توسط سیما در یکشنبه 1 آذر1388  |
 زیر باران باید رفت!

وقتی زیر باران قدم می زنی و پر می شوی از قطره های آسمانی،

وقتی صدایی نمی شنوی، جز هم سرایی باد و باران،

وقتی قطره ها روی گونه ات سرسره بازی می کنند،

وقتی فکرت در میان این هیاهوی پاییزی هوای پرواز دارد،

وقتی دست هایت را می گشایی تا زلال آسمان را در دست بگیری،

وقتی با هر برق آذرخش چشمانت خیره می شود و از پس صدایش مبهوت می شوی،

وقتی نفس هایت را در سرمای باد پاییزی در برابر دیدگانت می بینی،

وقتی ...

وقتی شعر سهراب را که می گفت:«چترها را باید بست؟زیر باران باید رفت» را با خود زمزمه می کنی،

آنگاه پاییزی شدی،

                بارانی شدی،

                         عاشق شدی!

|+| نوشته شده توسط سیما در چهارشنبه 27 آبان1388  |
 و پیامی در راه

روزی،خواهم آمد و پیامی خواهم آورد.

در رگ ها نور خواهم ریخت.

و صدا خواهم در داد:ای سبدهاتان پر خواب!

سیب آوردم،سیب سرخ خورشید.

خواهم آمد!گل یاسی به گدا خواهم داد.

زن زیبای جذامی را گوشواری دیگر خواهم بخشید.

کور را خواهم گفتم: چه تماشا دارد باغ!

دوره گردی خواهم شد،کوچه ها را خواهم گشت،جار خواهم زد:

                                                    آی شبنم،شبنم،شبنم.

رهگذاری خواهد گفت:راستی را شب تاریکی است،

                                    کهکشانی خواهم دادش.

روی پل دخترکی بی پاست،دب اکبر را بر گردن او خواهم آویخت.

              هر چه دشنام، از لب ها خواهم برچید.

                    هرچه دیوار،از جا خواهم برکند.

رهزنان را خواهم گفت:کاروانی آمد بارش لبخند!

ابر را،پاره خواهم کرد.

من گره خواهم زد،چشمان را با خورشید،

                                   دل ها را با عشق،

                                          سایه ها را با آب،

                                               شاخه ها را با باد.

و بهم خواهم پیوست،خواب کودک را با زمزمه ی زنجره ها.

بادبادک ها،به هوا خواهم برد.

گلدان ها،آب خواهم داد.

خواهم آمد، پیش اسبان،گاوان،علف سبز نوازش خواهم ریخت.

مادیانی تشنه،سطل شبنم را خواهم آورد.

خر فرتوتی در راه،من مگس هایش را خواهم زد.

خواهم آمد سر هر دیواری،میخکی خواهم کاشت.

پای هر پنجره ای،شعری خواهم خواند.

هر کلاغی را، کاجی خواهم داد.

مار را خواهم گفت:چه شکوهی دارد غوک!

آشتی خواهم داد.

آشنا خواهم کرد.

راه خواهم رفت.

نور خواهم خورد.

دوست خواهم داشت.

 

                                                                      از :سهراب سپهری

|+| نوشته شده توسط سیما در شنبه 23 آبان1388  |
 سه نگاه در سی نما

بی پولی

در این فیلم بهرام رادان و لیلا حاتمی نقش های اصلی را ایفا کرده اند. این فیلم روایت زندگی یک زوج جوان است که در سالهای نخستین زندگی مشترکشان با ورشکسته شدن شرکت محل کار مرد و اخراج او به دلیل بی دلیل تقدم رابطه بر ضابطه آرامش زنتدگی نسبتا مرفه آنان بر هم می خورد و وارد دوران بحرانی بی پولی می شوند. او که چندین سال به عنوان طراح لباس در یک شرکت تولیدی کار می کند به علت ورود پسر رئیس از این شرکت اخراج می شود و این آغاز بی پولی است.

چند نکته قابل تامل در این فیلم عبارتند از:

-        مرد به واسطه ی غرور مردانه اش تا میانه ی داستان بی پولی اش را با هزار ترفند لاپوشانی می کند و از سوی دیگر زن به دلیل نا آگاهی از دغدغه های مرد،این را نشان کم شدن علاقه ی همسرش نسبت به خود می داند و به حالت افسرده و مردد از هر فرصتی برای ابراز علاقه ی یک جانبه به همسرش استفاده می کند .

-        با فشارهای روانی که بر مرد تحمیل می شود برای حفظ آبرویش نزد همسر و خانواده اش،رفتارش پرخاشگرانه می شود و شاید تداوم ناسزاگویی ها و مشاجره ها این را در ذهن تداعی کند که بی پولی بی ادبی به همراه می آورد که البته این موضوع غیر قابل تعمیم است.

-        حضور مردان بیکار و ورشکسته ای که با وجود مشکلات فراوان،سعی در کمک کردن به شخصیت اصلی داستان دارند تا نزد زن و فرزند شیرخوارش شرمنده نشود،یادآور این است که دوستان خوب بهترین ناجی در زمان گرفتاری ها هستند.

-        زمان بی پولی , درماندگی زمانی است که زن دست به دعا برمی دارد و مرد به مراسم عزاداری می رود تا شب را گرسنه سر به بالین نگذارند!

-        عشق به فرزند دلیل مشترک زن و مرد برای در کنار هم ماندن است و اینکه مرد غرورش را به خاطر عشق به فرزندش می شکند و تمام اموالش را به حراج می گذارد تا فرزندش را از بیمارستان مرخص کند.

این فیلم به گونه ای روان فراز و نشیب زندگی را به تصویر کشیده.اینکه هیچ ثروتی را ضمانتی برای بقا نیست و کلام آخر اینکه:بی پولی پایان زندگی نیست!

کتاب قانون

دستمایه ی این فیلم بار دیگر این نکته را یادآور می شود که دیندار بودن فراتر از به یدک کشیدن یک سابقه ی شناسنامه ای است.این فیلم به بیان موضوعات بسیار ساده ای می پردازد که در روابط روزمره ی ما هویداست نظیر: کم فروشی، غیبت، قهر کردن و …

این در حالی است که در آموزه های دینی برای هر یک مصادیق بسیاری وجود دارد که شاید به مراتب خوانده و یا بیان می شود اما دریغ از عمل کردن به آنها!!

بی تردید اگر انسانها آموزه های دینی را فراتر از بیان شعار گونه، در رفتارشان جامه ی عمل می پوشاندند این ناهنجاری ها و بی حرمتی ها در جوامع بیداد نمی کرد.

دو خواهر

هرچند شاید در نگاه اول به تبلیغات فیلم ،حضور بازیگران مطرح و جذاب، عاملی برای رفتن به سالن سینما باشد اما در کل این فیلم روایتی طنز آمیز از داستانی غیر واقعی و اغراق آمیز است که در حین ایجاد دقایقی فراغت، در پایان دو تعریف ساده و خلاصه شده در یک جمله برای دو کلمه در ذهن مخاطب نقش می بندد:

- عشق یعنی آنچه که محبوبت دوست دارد را دوست بداری.

- غیرت یعنی اینکه نگذاری از غیر به محبوبت آزاری نرسد بی آنکه خود دلیل آزاردنش باشی.

                                       نوشته ی دوستی به نام "معصومه"

|+| نوشته شده توسط سیما در سه شنبه 19 آبان1388  |
 
 
بالا