چند قدم بیشتر نمانده تا رسیدنش، نکند بیاید و برود و از من نگذرد. بهار را می گویم، همین که برسد همه هستی دم از آن می گیرند و جانی تازه می یابند، نکند من ا ز یادش ببرم و کام از آن بر نگیرم.
باید مهیا شوم. غبار از دل بر گیرم. کنج دلم را نگاهی بیندازم تا کهنگی در آن نماند تا نپوسد. کهنگی کینه، غم، کهنگی آزو ملال و... . می خواهم دلم بماند جای یاد های خوب و خاطره های خوش. این ها را مروری می کنم و بالبخندی و سپاسی می چینم کنج دلم.
باید گرد گذر زمان را از کاشانه پاک کنم، تا خورشید بی هیچ سرفه ای از میان شیشه های شفاف بگذرد، بگذارم نسیم تا میانه خانه مان سر بزند و پنجره را باز کنم تا نغمه پرندگان تازه از راه رسیده میان قاب فولادی و شیشه های چند جداره گنگ نشود.
دارد می رسد. سفره ای پهن می کنم روی زمین که این مادر مهربان هنگامه بهار دامنش پر گل و سبزه است و آغوشش پر از جوانه وجوشش. گلدانی از بهارمی گذارم بالای سفره، چراغ می افروزم، آینه می نهم . نگاهی به آن می اندازم، این بارمن و بهار با هم در قاب آینه جا می شویم، اگر هر کداممان نباشیم چیزی کم است، دانه هایی را که حالا سبر شده اند، آب می افشانم و در سفره می چینم.
عطر سیب، سپیدی سیر، جرینگ جرینگ دو – سه سکه ای که روی هم می چینم ،سماق، سنجد که عطر شکوفه هایش مستی آور است، سمنو که شهد گندم است و سرکه که حاصل انگوراست.
چند تخم مرغ رنگی بیاد کودکی، نقل وشیرینی و ظرف بلوری را لبریز آب می کنم تا برگ گل وآویشن بر آن بریزم و اناری یا نارنجی در آن بگردد هم چنان که زمین در گردش است.
همه سفره چیده است، کتاب را باز می کنم و می گذارم میان آن روبروی آینه کنا ر چراغ روشن و سپند بر آتش می نهم تا پاکی این خان پر معنا به کمال برسد.
حالا دیگر همن حوالی است. عجیب است و زیبا که این همه تکاپو هیاهو در لحظه ای به سکوت می رسد. و به شوق می رسد. قطره اشکی می چکد ودر لحظه ای پر می شود از نجوای سپاس وستایش.
رسید. بهاری دیگر رسید. چه مژدگانی زیبایی است تن پوش سبز شاخه ها، سبزه های گل بسر، پرندگان نغمه خوان، خروش آب های رهیده از انجماد، نیلی آسمان، زرینی خورشید، عطر شکوفه ها، خنکای نسیم، بوی نم باران و این همه بعنی بهار.
بهار یعنی آغاز، پاک شدن و پاک کردن، بهار یعنی تازگی، رها شدن و دو باره جان یافتن، بهار یعنی جوشیدن، سربر آوردن و رستن.
چه زیبا سرزمینی است ایران ماکه نیک ترین و پرمعنی ترین آغاز را برای روزگار نو قرار داده است. آغاز روزگار نو هماهنگ با آغاز حیات طبیعت.
چند قدم دیگر بردارد، رسیده. باید مهیا شوم تا وقتی رسید آمدنش را نیک دریابم تا کام دل از آن یابم و روزگاری دیگر را از جنس بهار آغاز کنم.